آبی خاکستری سیاه

بهار می رسد: حریری از تازگی بر اندام روزگار

با عطر شادی های کودکانه

با طعم قصه های مادر بزرگ

با میهمانی دیدگان به نگارگری ماهرانه ی طبیعت

رنگ رنگ رنگ

 *

 

یک سال گذشت

در رهگذر ایام

برگی بود

از دفتر عمر

خطی

بر گور خویش

سنگی

بر صفحه ی دل زنگی

زنگ زنگ زنگ

 

یک سال گذشت

و هنوز آدم ها برای لقمه ای نان می کشند

و آدم ها برای نفسی هوای تازه از نفس می افتند

و آدم ها برای مشتی خاک می میرند! می کشند!

و شیپورها از همیشه بیدارترند:

جنگ جنگ جنگ

 

پ ن١: عنوان یادگاری از حمید مصدق

پ ن ٢: این متن را دست کم دو بار بخوانید

/ 1 نظر / 15 بازدید
عسل

چه قشنگ بود و کمی تلخ دلم برای خودم سوخت[ناراحت]