هم شاگردی سلام

زل می زد به چشم های آدم

و نمی شد تمرکز کنی

و نمی شد زل نزنی به یک صفحه ی کتاب که نیم ساعت بود ورق نخورده بود

و نمی شد فکر نکنی

بعد هی می خواستی لب بگزی و در خودت بریزی

و فراموش کنی

این صفحه های باران خورده شهادت می دادند که نمی شود

*

با قاب عکس و گل که نمی شد جای خالی یک آدم را با همه ی خاطراتش پر کرد

معلم ها می آمدند شروع سال تحصیلی را تبریک بگویند. نصفه و نیمه حرفشان را می خوردند و سکوت همه جا را می گرفت بعد هی سنگین تر می شد 

و سنگین تر... 

از تحمل شانه ها 

که شروع می کرد به لرزیدن 

و یکی سرش را می گذاشت روی میز و ...

و دوباره حال و هوای کلاس عوض می شد،

و ده باره، 

و صد باره.

محسن را همه دوست داشتند، نمی شد راحت فراموش کرد.

کسی نبود که بخواهد دلداری دهد؛

یا اگر بخواهد بتواند.

معلم بر می گشت سمت تخته که شروع کند،

بر می گشت صورتش خیس بود.

این اشک های مدام را کسی می فهمد که داغ دیده باشد.

*

اون زمان، مدرسه اینجوری گذشت،

هر روز پیکری روی موج دست ها:

گُل بودند،

و همه ی خاطراتشان

همه

خوش بود. 

من از آنها نمی گویم که وصفشان را شنیده یا خوانده ام، 

من با آنها زندگی کرده ام: 

مردان کوچکی که زندگی خود و خانواده ی خود را عوض کردند.

من از میثم می گویم که مرگ را انتخاب کرد و یک گردان را از محاصره نجات داد؛

من از اسماعیل می گویم که با بدنی زخمی بدون سلاح دو عراقی را خلع سلاح کرد و همین دو، بدن زخمی او را به پشت خط رساندند؛

و سعید که یک مدرسه شیفته ی اخلاق و تواضعش بودند و در همان سن و سال هم مدیر قابلی بود.

و ده ها از این دست، چشم و گوش من گواهی می دهد که می دانم مجالی برای گفتن و شنیدن نیست.

*

بگذریم 

آنها که رفتند و حسابشان با خداست،

و خدا خوب روزی دهنده ای ست.

روی سخن با خودم و تویی است که این خطوط را می خوانی:

روزی که رفتند عزیز که نه عزیزترین ها بودند در بین آنها که می شناختند،

و رفتند با همه ی آرزوهایشان.

و ماندیم ما،

با میراثی که برای هر ملتی عظیم است.

 

من و تو هر مرامی داریم مدیون هستیم،

به کسانی که کمترین هدفشان حفظ این خاک بود. 

و یادمان باشد اگر به حق بر این خون ها پا نمی گذاریم پرده هم نکشیم.

این میراث، سرمایه ی همه است و  قابل مصادره نیست،

قدرش را بدانیم.

*

می دانم و می دانی و گفتنی ها گفته شده.

 اینجا سخن از چون و چراها و اما و اگرها نیست 

اینجا سخن از حرمت خون های ریخته شده است و دیگر هیچ.

سخن از پدران شکسته ،

مادران از کمر تا شده،

سخن از نگاه نگران آنهاست که مانده اند،

با کوهی از زخم هایی که هرگز درمان نمی شود.

 

شرح آن هجران و این خون جگر 

این سخن بگذار تا وقتی دگر

 

پ.ن 1: حرف دل بود بی هیچ آدابی و ترتیبی

پ.ن 2: دست کم دو بار بخوانید

/ 10 نظر / 19 بازدید
رضا

اسمش را میگذاریم؛دوست مجازی اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته . . خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد وقت میگذاردبرایم، وقت میگذارم برایش . . نگرانش میشوم دلتنگش میشوم . . وقتی درصحبت هایم،به عنوانِ دوست یاد میشود مطمئن میشوم که حقیقی ست . . هرچند کنارهم نباشیم هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم، من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد --- پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم

آفتاب

سلام وقتی به این همه تفاوت و فاصله ی عمیق بین امروز و آنروزها فکر می کنم دلم سخت می گیرد و بی اختیار در گوشه گوشه ی ذهنم به دنبال مقصر می گردم .مقصر را پیدا می یابم و به خاطر همه اشتباهاتش در حق این مردم محکومش می کنم... و او هیچ راه دفاعی از خود ندارد. بازی با احساسات پاک و سرشارچنین مردمی و سوئ استفاده از آن هیچگاه نمی تواند جرمی قابل دفاع باشد . و این تنها یک فقره از لیست بلند بالای جرمهای اوست!

رایحه

شما حق مطلب را ادا کردید.حرفی برای گفتن باقی نماند...

رایحه

شايد اين‌ها هم روايتي ديگر باشد از حماسه و ايثار، براي كساني كه دوست دارند ادامه‌ي اين داستان دنباله‌دار را بخوانند...روايت هايي مثل " دخترك كبريت فروش" http://www.bisheh.com/Feed.aspx?FeedID=10

صفری

با سلام: لینک این مزلب سما در 313مرد http://www.313mard.com/fa/index.php/دفاع-مقدس/مقالات-ویاداشتها/103-هم-شاگردی-سلام

رایحه

ممنونم از همراهیتان. و در آن باز کسی می خواند که خدا هست خدا هست خدا هست هنوز...

صفری

http://www.313mard.com/fa/index.php/دفاع-مقدس/مقالات-ویاداشتها/103-هم-شاگردی-سلام - - -این لینک مطلب می باشد ! مشکل لینک فارسی !!!

عسل بانو

سلام ذست کم دوبار خواندم چه بویی داشته مهر ماه آن روزها!!!!!!

رایحه

شرح آن هجران و این خون جگر این سخن بگذار تا وقتی دگر...

عسل

سلام حقیقتا بعضی چیزها قابل انکار نیست!