غزل غزل فراق (دوم)

بار بگشایید اینجا کربلاست

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم 

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما*

 

مردی 

با همه ی هستیش:

جان جهان.

بار گشود

و

همه ی بندها را

 

پ.ن 1:هاهنا مَحطّ رحالنا و مسفک دمائنا و هاهنا والله محل قبورنا

اینجا منزل گاه ماست و محل ریخته شدن خون ما. به خدا سوگند اینجا آرامگاه ماست. 

 

 

 

 

پ.ن 2: الناس عبیدالدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصو بالبلاء قل الدیانون

مردم بندگان دنیا هستند و دین لقلقه ی زبانشان. آنقدر به دین پای بندند که زندگی شان بگذرد. وقتی به سختی دچار شوند از شمار دین داران کاسته می شود (از خطبه ی روز دوم)

 

پ.ن 3: اى که به عشقت اسیر خیل بنى آدمند 

سوختگان غمت با غم دل خرمند

هر که غمت را خرید عشرت عالم فروخت‏

باخبران غمت بى خبر از عالمند (فؤاد کرمانی)

 

پ.ن 4: گفتم ملامت آید، گر گِرد دوست گردم
واللهِ ما رأینا حُبّاً بِلا مَلامة (حافظ)

*حافظ

/ 1 نظر / 31 بازدید
رایحه

آب در حلقومِ خون؛ خشکیده است...کعبه حجِ ناتمامی دیده است... این اسارت بود قرآن را چه زود...؟! دیری از مِشکاتِ او نَگذَشته بود...!