چنان به موی تو آشفته ام، به روی تو مست...*

نیستی...

و همه چیز بوی تو را می دهد.

 

چه ساده فکر می کردم تو با اولین باران می رسی.

ساده بودم...

 

و چقدر این سادگی ها را دوست دارم!

 

×سعدی +

/ 8 نظر / 11 بازدید
آفتاب

سلام چقدر جا مانده بودم ! 9 پست را نخوانده بودم . قضای همه را یک جا به جا آوردم و لذت بردم . آدم های دلتنگ این طور هستن. دلشون مثل هوای پاییزه سر به سر شون نگذار اگر گذاشتی رها شون نکن زیبا بود

رایحه

نیستی و با خاطره‌ی تو تمام دیوارهای زهنم را رنگ کرده‌ام و نقاشی صورت تو را یر روی تمام شیشه‌ی پنجره‌ها... فکر می‌کنم هستی و می‌دانم که روزی همین فکر تو را به سوی من خواهد کشاند... هر روز آب و جارو می‌کنم ایوان قلبم و حیاط چشمانم را ... .................................................................... خیلی زیبا و لذت بخش بود...چشمه‌ی طبعتان همیشه زلال و جوشان

سمانه

از چه جهت این سادگی هارو دوست دارید؟

سمانه

شرمنده البته اگه دوست داشتید جواب بدید...فقط کنجکاوی بود و اینکه جدن واسه خودم جوابی پیدا نکردم.

عسل

منم دوست دارم این سادگی ها رو! گرچه به نظر بعضی ها حماقت میاد!

سمانه

البته به نظر من حماقت نمیاد...من خودم هم از این سادگی ها دارم اما خیلی دل خوشی ازش ندارم...موجب میشه خودمو سرزنش کنم.. واسه همین پرسیدم!

...

گاهی باید خود را به سادگی زد.. انگار که هیچ نمی فهمی... گاهی محکوم می شویم به این سادگی بدون هیچ انتخابی.