غزل غزل فراق (پنجم)

 آن سفر کرده...

 

ان الله شاء ان یراک قتیلا

 

هیچ سفری این قدر بی بازگشت نبود 

که تو رفتی.

کاروانی غریب 

و مسافرانی غریب تر:

نوجوانی کوچک تر از زره 

و بزرگ تر از همه ی دنیا

...

و جوانی بلندتر از آفتاب

و آفتابی داغ 

و داغ ها در کمین

 

پ.ن: سخت است انتظار آمدن عزیزی را بکشی که می دانی بر نمی گردد.

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
رایحه

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...