این شرح ِ بی نهایت

باران

زد

به در و دیوار

...

باز در ها بسته 

پنجره ها دیوار

دیوار ها بلند

...

سفرنامه ی باران

به بلندای آسمان با شکوه 

به مساحت زمین غم بار

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش...

بر در دل روز و شب منتظر یار باش*

   

عاشق نبودم

آدم نبودم

کاش دست کم

من

نبودم

 

*عطار

توقع امر ولیک لیلا و نهارا

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱

باز باران!

این جمعه هم باران آمد

اما...

کسی صدایش را نشنید.

زیر این سقف های بتنی

 پشت این شیشه های دو جداره

کنار این باند های پر قدرت سینمای خانگی!

صدا نمی رسد...

به خدا نمی رسد!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

جاده

توسط مهدی نجفی

فریب این پیچ و تاب را نخور

افسونگری است:

گنج می بلعد 

جنگ می آفریند

جان می ستاند

غربت می آورد

و...

قصه های دراز

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱

باران!

 

چرا بر شهر ببارد؟

نه خاکی که بوی باران بگیرد

نه سقفی که صدایش را بشنود

نه چشمه ای که بجوشد

نه چشمی که تر شود

نه دلی...

که بلرزد.

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

اندیشه های باطل

سر در هوا 

پا در گل 

از کار عالم غافل 

کی؟

می رسد به منزل

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

صفر و یک

بهار 91 توسط مهدی نجفی

مثل یک برگ لطیف که سر از خاک برآورده به ناز 
می کشد قد به سوی پرتو خورشید، فراز
باز آن دانه گشوده است از این باغچه راز:
صفرها یک شد و هر یک الفی چشم نواز
شکر ای بنده نواز.

صفرها را چو خودت یکتا ساز
صفرها تا به تو برگردد باز
ز تو گردد آغاز.
 
وقتی آغاز سال 91 را به فال نیک می گیریم
  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

زندگی می ریزد از انگشت تو

به آسمان بدهکارند:

پرنده

چیزی بیش از پرواز،

زمین 

چیزی بیش از باران،

دریا 

چیزی بیش از آبی

 

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

رویای بهار

وقتی ابر و باد بازی کودکانه ای سر می گیرند

و خورشید می خرامد زیر پلک زمین

و نسیم زیر بال پرنده ها را می گیرد تا در صفحه ی آبی آسمان شناور شوند...

 

وقتی آسمان آب می ریزد و درخت ها شاخه هایشان را می شویند

و ابرها آب می پاشند و خواب از سر زمین می پرد

و آب در رگ های زمین آهنگ زندگی می نوازد

و ریشه ها بیدار می شوند و سبزه ها سرک می کشند 

و طبع قناری ها گل می کند...

[نه...

چشم هایت را باز نکن!

دنیایت را خراب می کنی]

 

وقتی آسمان دارایی اش را با زمین تقسیم می کند

و زمین می شود آینه ی آسمان 

 

و بوی خاک باران خورده 

و بوی اسفند و سبزه و سمنو

فضا را پر می کند

 

وقتی باران، می شود رسمی جاری

و دست ها باز و چتر ها بسته 

و سر ها بلند و چشم ها شیفته ی آسمان

و آسمان مشتاق زمین

 

وقتی خستگی ها خسته و خواب ها خواب است

وقتی خاطره ها خوب است و خوبی ها خاطره نیست

وقتی چشم ها خیس و خنده ها خشک نیست

 

وقتی همه چیز و همه جا مثل خواب های کودکی رنگی است

و صدای خنده های بی بهانه می پیچد... 

 

خوب گوش کن 

صدای پای بهار می آید.

 [چشم هایت را بازکن

و...]

 

 

دعا کن همه ی پرنده ها از زمستان گذشته باشند!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

فاصله

هم راه بودیم ...

فاصله از نقطه ای شروع شد که

من به یقین هایم شک کردم

تو به شک هایت یقین! 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠

چرخ ... چرخ...

برف سفید از حوصله ی ابر سیاه خارج بود

می چرخید

و 

می گردید

و ...

زمین همه ی حساب و هندسه اش را بر هم زد

آب شد

رو سیاه شد

و 

بالاتر از سیاهی رنگی نیست

برف سفید نشست...

به عزای خود!

چه بازی های تلخی دارد این چرخ!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

سپید چون برف، یکرنگ چون زمستان

اینکه آسمان بعد از این همه سرخ و سیاه شدن به آهنگی دلنشین و ملایم سپیدی را به زمین هدیه می دهد،

اینکه بر همه ی رنگ ها و پستی ها و کاستی ها و ناراستی های زمین پرده ای از یکرنگی آن هم رنگ سپیدش می کشد،

اینکه دوباره صدای شادی معصومانه ی کودکان و کودکی بزرگ تر ها، لحظه ها را زندگی می بخشد،

اینکه رقص دانه های سبک بار برف ما را با همه ی سنگینی حالمان! به خاطرات خوب گذشته می برد،

اینکه بارش برف بر بلندای بام و بستر باغ بعد از بازی بی تابانه ی برگ و باد، بوی باد بهاری و بامداد بارانی را به بار آورد،

 

اینها همه نشانه ی چیست؟!

 

خستگی هایم بماند برای خودم. خیلی ها از من خسته ترند

اینجا و اینجا هم از زمستان گفته ام

    

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

خداحافظ ای مصحف غرق خون (نوزدهم)

قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی

بگو [در برابر رسالت خود] از شما مزدی نمی خواهم جز محبت با نزدیکانم

(شوری/23)*

 

و...

حق مودت ادا شد!

 

پ.ن 1: روز پانزدهم محرم کاروان اسرا به سوی شام حرکت کرد. روایت سفر در اینجا

پ.ن 2: سکوت نیمه شب مدینه ی عزادار را چنین ندایی شکست:

ایَها القاتلون جهلا" حسینا"
ابشروا بالعذاب و التنکیل
کلَ اهل السماء یدعو علیکم
من نبى و مالک و قبیل
ای کسانی که حسین را کشتید و نشناختید در انتظار عذاب و شکنجه باشید
همه ی اهل آسمان از پیامبران و فرشتگان شما را نفرین می کنند
پ.ن 3: عیال پیر خراباتیان خرابه نشین شد  چراکه حال خراباتیان خراب نباشد
* آیه ای که امام سجاد در شام بدان استناد کرد
  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠

خداحافظ ای مصحف غرق خون (هفدهم)

 

أنا ابن من قُتل صبرا و کفی بنا فخرا

من فرزند کسی هستم که به "صبر"* کشته شد و همین افتخار برای ما کافی است 

(سخنرانی امام سجاد در کوفه) 

 

خورشید

از قله ی آسمان فرو افتاد

و خفاش ها

حمله ور شدند...

شنیده ای؟ حتی با سنگ! 

 

پ.ن: متن کامل خطبه ی امام سجاد در کوفه در اینجا 

 

 

* قتل به روش صبر یعنی آن قدر زخم بر بدن کسی وارد شود که به تدریج از پا در آید!

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

خداحافظ ای مصحف غرق خون (پانزدهم)

ما رأیت الّا جمیلا

جز زیبا و نیکو [از جانب خدا] ندیدم

(زینب کبری در مجلس ابن زیاد)

دختر علی است

که شجاعت وام دار نام اوست

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

خداحافظ ای مصحف غرق خون (چهاردهم)

اَترجو اُمّةٌ قتلَت حسینا

شفاعة جدّه یوم الحساب*

کوفه

با این کاروان مهربان باش

رد پای علی در کوچه های توست

چه می فهمی؟

 

* آنها که حسین را کشتند، به شفاعت جدش در روز قیامت هم امید بسته اند؟!

پ.ن 1: روز یازدهم ورود کاروان اسرا به کوفه: نحن اُساری آل محمد

پ.ن 2: ماتم گرفته اید و بر ما گریه می کنید؟ پس چه کسی [عزیزان] ما را کشت؟! (امام سجاد)

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

غزل غزل فراق (هشتم)

 

 بذل مهجته فیک لیستنقذ. عبادک من الجهاله و حیره الضلاله

و جانش را در راه تو بذل کرد،تا بندگانت را از جهالت و سرگردانى گمراهى برهاند

 

اینجا 

عقل، سکوی پرتاب عشق است در

انسان کامل؛

اینجا

آخرین منزل 

شناخت 

 

پ.ن: آنها که می فهمیدند و ذره ذره ی بودنشان درد می کرد. درد انسان بودن 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

غزل غزل فراق (هفتم)

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

لا وَاللهِ، لا اُعطِیهِم بِیَدی إعطاءَ الذَّلیلِ وَ لا اَفِرُّ مِنهُم فِرارَ العَبیدِ

به خدا سوگند، من به خواری دست در دست [ستمکاران] نمی گذارم و چون بندگان از میدان نبرد [با زورگویان] نمی گریزم.

 

 مثلی لایبایع بمثله

کسی چون من [حسین] با چنین کسی [یزید] بیعت نمی کند

 

این ماجرا 

با ذلت و زبونی 

بیگانه است

کودک شیرخواره هم 

سر بر آسمان می ساید

 

پ.ن 1: اصلا حسین جنس غمش فرق می کند این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند (علی زمانیان)

پ.ن 2: فریاد بزن که کربلا ماتم نیست

میراث حسین، درد و داغ و غم نیست

جان مایه ی نهضت حسینی این است: 

هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست  (رضا اسماعیلی) +

 پ.ن 3: حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است ای کاسته شان تو از این معرکه گیران (حسین منزوی)

پ.ن 4: اشکی که بر کاستی های خود می ریزیم


 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

فلک به سنگ فتنه ها شکسته قامت مرا... *

شانه ای که 

پناه خستگی ها

اوج دلبستگی ها

و تکیه گاه شکستگی های توست؛

 

شانه ای که

در قحطی مهربانی ها

همراه سَر و سرّ توست؛

 

شانه ای که 

پا به پای دست هایت،

مو به موی آشفتگی هایت،

موج موج پریشانی ات را

ساحل آرامش بوده

کوهی است که به امید تو بر جاست.

 

این شانه را نشکن،

کوهی را آوار نکن!

 

× محمد علی شیرازی (با صدای اصفهانی از اینجا)

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : متن ادبی

چنان به موی تو آشفته ام، به روی تو مست...*

نیستی...

و همه چیز بوی تو را می دهد.

 

چه ساده فکر می کردم تو با اولین باران می رسی.

ساده بودم...

 

و چقدر این سادگی ها را دوست دارم!

 

×سعدی +

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠

دل ِ تنگ

پاییز، زود دلش می گیره 

ندیدی؟

همه چیز از یک تکه ابر شروع شد که چنبره زد ور دل آسمون؛

آن قدری نگذشت که بغض کرد و سیاه شد.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک اونقدر سر به سرش گذاشتند...

تا بارید

با تمام وجود

هفت روز

تا سبک شد.

 

خواستم بگم:

آدم های تنها،  

آدم های دلتنگ 

این طور هستن.

دلشون مثل هوای پاییزه

سر به سر شون نگذار

اگر گذاشتی رها شون نکن

 

منبع تصویر: اینترنت

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : متن ادبی ، پاییز

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد*

انتظار...

و آوار ثانیه ها

 

*فاضل نظری

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

هم شاگردی سلام

زل می زد به چشم های آدم

و نمی شد تمرکز کنی

و نمی شد زل نزنی به یک صفحه ی کتاب که نیم ساعت بود ورق نخورده بود

و نمی شد فکر نکنی

بعد هی می خواستی لب بگزی و در خودت بریزی

و فراموش کنی

این صفحه های باران خورده شهادت می دادند که نمی شود

*

با قاب عکس و گل که نمی شد جای خالی یک آدم را با همه ی خاطراتش پر کرد

معلم ها می آمدند شروع سال تحصیلی را تبریک بگویند. نصفه و نیمه حرفشان را می خوردند و سکوت همه جا را می گرفت بعد هی سنگین تر می شد 

و سنگین تر... 

از تحمل شانه ها 

که شروع می کرد به لرزیدن 

و یکی سرش را می گذاشت روی میز و ...

و دوباره حال و هوای کلاس عوض می شد،

و ده باره، 

و صد باره.

محسن را همه دوست داشتند، نمی شد راحت فراموش کرد.

کسی نبود که بخواهد دلداری دهد؛

یا اگر بخواهد بتواند.

معلم بر می گشت سمت تخته که شروع کند،

بر می گشت صورتش خیس بود.

این اشک های مدام را کسی می فهمد که داغ دیده باشد.

*

اون زمان، مدرسه اینجوری گذشت،

هر روز پیکری روی موج دست ها:

گُل بودند،

و همه ی خاطراتشان

همه

خوش بود. 

من از آنها نمی گویم که وصفشان را شنیده یا خوانده ام، 

من با آنها زندگی کرده ام: 

مردان کوچکی که زندگی خود و خانواده ی خود را عوض کردند.

من از میثم می گویم که مرگ را انتخاب کرد و یک گردان را از محاصره نجات داد؛

من از اسماعیل می گویم که با بدنی زخمی بدون سلاح دو عراقی را خلع سلاح کرد و همین دو، بدن زخمی او را به پشت خط رساندند؛

و سعید که یک مدرسه شیفته ی اخلاق و تواضعش بودند و در همان سن و سال هم مدیر قابلی بود.

و ده ها از این دست، چشم و گوش من گواهی می دهد که می دانم مجالی برای گفتن و شنیدن نیست.

*

بگذریم 

آنها که رفتند و حسابشان با خداست،

و خدا خوب روزی دهنده ای ست.

روی سخن با خودم و تویی است که این خطوط را می خوانی:

روزی که رفتند عزیز که نه عزیزترین ها بودند در بین آنها که می شناختند،

و رفتند با همه ی آرزوهایشان.

و ماندیم ما،

با میراثی که برای هر ملتی عظیم است.

 

من و تو هر مرامی داریم مدیون هستیم،

به کسانی که کمترین هدفشان حفظ این خاک بود. 

و یادمان باشد اگر به حق بر این خون ها پا نمی گذاریم پرده هم نکشیم.

این میراث، سرمایه ی همه است و  قابل مصادره نیست،

قدرش را بدانیم.

*

می دانم و می دانی و گفتنی ها گفته شده.

 اینجا سخن از چون و چراها و اما و اگرها نیست 

اینجا سخن از حرمت خون های ریخته شده است و دیگر هیچ.

سخن از پدران شکسته ،

مادران از کمر تا شده،

سخن از نگاه نگران آنهاست که مانده اند،

با کوهی از زخم هایی که هرگز درمان نمی شود.

 

شرح آن هجران و این خون جگر 

این سخن بگذار تا وقتی دگر

 

پ.ن 1: حرف دل بود بی هیچ آدابی و ترتیبی

پ.ن 2: دست کم دو بار بخوانید

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

فردای من... فردای حسرت و انتظار

دل برده و رو نهان می کند:

تمام شد، 

به همین سادگی.

باز زمان چنگ انداخته در گلوی خلسه های شیرینت،

کارش همین است

که مثل خوره بیفتد به جان چیزی که دوست داری

که نباشد.

و حکایت این کره ی خاکی این است که همیشه زمان می برد 

و تو می بازی.

حالا تو مانده ای و گره ها:

ابروهایی گره خورده در چهره و انگشتانی در مشت،

و یک مشت بغض فرو خورده که مانده روی دستت،

دستی که به دیوار تکیه کرده انگار دیوار آوار نشود روی سرت،

سری که اندازه همه ی دلتنگی های دنیا درد می کند.

*

و دوست داری این دم های آخر فقط چشم بدوزی و نگاهش کنی.

...که آنهم نمی شود:

وقتی مدام این اشک های سمج حلقه می زنند و چشمانت را بغل می کنند و نمی گذارند...

هی می خواهی آبروداری کنی که وقت خداحافظی بدخلق نباشی؛ نمی شود که...

آخرش سر می خورند روی گونه هایت این قطره های بازیگوش

تا بخواهی بهانه جور کنی که نمی دانم چی توی این چشمم...

که هق هق امانت نمی دهد...

و نمی دانی چرا شانه هایت می لرزد.

ای کاش دستی بود روی این شانه ها که آرامشان می کرد و می گفت:

"هستم با تو و می مانم کنار همه ی خاطرات شیرینت و در همه ی رویاهای صادقه ات.

دیدار ما به قیامت اگر افتاد خودم می گردم پیدایت می کنم تلافی می کن این حجم متراکم محبت را. راضی شدی؟"

*

می دانم

از جدایی گریزی نیست. رسم دنیاست.

دست کم بیا محکم در آغوشم بگیر که طعم گرمایت در حافظه ی دلم بماند؛

و توشه ای به قدر کرمت،

که از حدّ خواستن من فراتر است؛ یقین دارم.

بارانی که بارید می گذارم به حساب همان آبی که پشت پای مسافر می ریزند. 

کریم کم نمی گذارد که.

و قرآن: دستی بر سرم بکش که قرآن در دستان تو فرود آمد.

و خداحافظ که انگار ناف ما را هم با حسرت و انتظار بریده اند.

دیگر نگاهت نمی کنم: 

حالا می توانم راحت دلم را خالی کنم روی پهنای صورتم.

مگر این چند قطره چه جِرمی دارد که این قدر سبک می کند آدم را.

*

خدایا اگر ضیافت تمام شد و سفره را برچیدند من جای دوری نیستم،

همین حوالی نشسته ام. آخر "گمگشته ی دیار محبت کجا رود؟!"

اگر گاهی سنگ ریزه ای به پنجره ات زدم از سر دشمنی نبود،

جور دیگر بلد نبودم صدایت کنم.

یک بار دیگر بیا ببینمت. اصلا بنشین لب همین پنجره بگذار سیر تماشایت کنم. 

می خواهی دعوایم کنی بکن -گرچه این طفل زدن ندارد- فقط:

من را به حال خود رها نکن! به قدر پلک زدنی

 

 

 پ.ن: خداحافظ ای آنکه دیروز سخت به دیدار تو دل بسته بودیم و فردا در شوق روی تو خواهیم سوخت. +

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : متن ادبی ، رمضان ، وداع

باران یعنی... تو

دیری است که بشر مدعی بی چون و چرای زمین است.
اما با همه ی هیاهویش،
هنوز چشم به آسمان دارد:
با تلنگر رعدی دلش می لرزد
با بوسه ی برق ی شعله ور می شود
و با نمی باران جان می گیرد و پرنده می شود.

 

پ.ن: امورات اینجا بدون باران نمی گذرد! حال تو هم می دانم بهتر از من نیست!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : متن ادبی ، باران

بنده ی احسان چشمان تو ام

دریای غم

ساحل...

دارد:

تو

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠

ماه تو، حال من

نادمم

آمدم

آدمم

کنی

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠

ای آفتاب آرزو!

نبودی و خاطره هامان فقیر بود؛

نیستی و افق هامان حقیر است؛

بیا و چشم ها را پر کن از تماشا:

ای آفتاب آرزو!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

شب آرزوها

پرواز توسط مهدی نجفی

 

همه ی آرزوهایم را چیده ام توی سبد دلم

افتاده ام دنبال تو 

خودت گفته بودی فقط از من بخواه.

با این کوله بار سنگین، 

حالا دلم بهانه می گیرد:

دلم برای آسمان 

آن آبی بیکران؛

برای ستاره ها؛

برای سپیده؛

برای پرواز؛

دلم برای هرچه آن بالاست 

تنگ شده.

دیدی چه شد:

حالا شده ام خاک نشین ترین پرنده ی آسمان تو.

اصلا من آن سبد را رها کردم،

من همه ی بار سنگینم را واگذاشتم،

وبالم را گشودم

که تو را ببینم 

که تو ببینیم.

ای که صدایم کردی،

من اینجا پشت در مانده ام:

درمانده.

تو گاهی هم در را باز کنی،

من به نگاهی دلخوشم

که من از تو فقط 

خودت را می خواهم.

من حتی "خودم" را

پشت در جا گذاشتم

تا فقط اسم تو بماند:

کریم خطابخش بخشنده ی مهربان.

حالا تو خود بخواه و خود اجابت کن! 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠

فاصله

فاصله یعنی:

تو بر قرار بودی

و من ...

بی قرار ...

ماندم!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠

بهانه

برای تشنگی خود هزار دلیل جور کرده ام

برای باریدن باران یک بهانه هم ندارم

همینطور دستانم را کاسه کرده ام زیر سقف آسمان

چشمانم را می دوانم در جستجوی روزنه ای

بی نهایت ملتهب بی اندازه امیدوار

گونه ام خیس است

یعنی غریبه نیست این بی نام و نشان:

این دل ابری باران را می شناسد!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠

خدای تو چه اندازه است؟

ازش می پرسی خدا رو دوست داری؟ کله اش رو پایین میاره:

- اوهوم

- خدا بزرگه؟ دستش رو قلاب می کنه پشتش و خودش رو تاب میده:

- بله

- چقدر؟

- این...قدر. دست های کوچیکش رو باز کرده سرش رو هم داده عقب دندوناش رو داره به هم فشار می ده. چند لحظه مات نگاهش می کنی و بعد توی دلت به دنیای کوچکش می خندی. بلند میشی بغلش می کنی و قربون صدقه اش میری. دنیایش کوچک خدایش هم کوچک.

شانس میاری ازت همین سؤال رو نمی پرسه. اما من می پرسم:

- خدای تو چه اندازه است؟

- می دونم هیچ وقت دستات رو باز نمی کنی بگی اینقدر. آخه تو بزرگ شدی نمی خوای ادای بچه ها رو در بیاری! 

چقدر؟ خودت بگو! 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

چهل منزل

چهل روز است قلبم تند می زند

باور ندارم عاشق باشم؛ مگر ...

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩

بخار فصل گرد واژه های ماست، دهان گلخانه فکر است

آسمان:

سنگین تر از سنگین،

بسان مرد سیلی خورده ای غمگین،

سکوتی کرد و در خود رفت و درهم شد.

کمی نالید و بس غرید و بر خود اندکی پیچید، به قهر آمد دگرگون شد.

فراز آمد فرو افتاد و برپا شد؛ به این سو شد به آن سو شد؛

به خون بنشست رخسارش، چه گلگون شد.

هیاهو شد

تلاطم شد

هوا گم شد

تمامی باز مجنون شد؛

دهان وا کرد و غوغا کرد و هر بیننده مفتون شد؛

جهان گویی که افسون شد.

نیام از تیغ خالی شد: چه برقی زد، چه برّان شد.

غضب آلوده بالا برد و بر خود زد

... و بر خود زد؟ عجب! حیرت! شگفتا! حسرتا! چون شد؟...چرا؟ اینسان؟!... چه آسان شد.

...

فلک لرزان، سیه پوشان،غبار مِه، سکوت مَه، غمی پنهان   

...

از آن درد و غم و خشم و غریو و غرش و طوفان

زمین سهمش سپیدی بود و خواب و دامنی از دانه رقصان

 

پ.ن: عنوان پست از سهراب سپهری است.

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

log