تنها

 

ما ثانیه ای در پی این کار نبودیم

جنگاور این عرصه ی پیکار نبودیم

گفتند بگویید اگر مرد رهی نیست

در حدّ همین واژه ی انکار نبودیم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱

اندیشه های باطل

سر در هوا 

پا در گل 

از کار عالم غافل 

کی؟

می رسد به منزل

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

یاد تو

 روی اقیانوس شب مهتاب یعنی یاد تو

وقت خوش در طالع مرداب یعنی یاد تو

قصه ی رویای شیرین، بی بهانه، ماندگار

از زبان واژه ی بی تاب یعنی یاد تو

نغمه ی باد سحر پیچید در گوش زمین

زندگی بیدار شد از خواب یعنی یاد تو

نام باران نام چشمه نام دریا نام رود

در کویر تشنه یک نم آب یعنی یاد تو

وصف تو از تشنه ی سیراب یعنی حال من

وصف من از "حالت محراب" یعنی یاد تو

در حراج پر صدای عشق های کاغذی

گوهر یکدانه ی نایاب یعنی یاد تو

این همه ترتیب و آداب از تو ما را دور کرد

"دوست دارم" های بی آداب یعنی یاد تو

سهم از ما بهتران هم عشق بود و نزد ما

نقشه هامان نقش شد بر آب یعنی یاد تو

خسته از تکرار هر روز و شب تکرارها

لحظه ای با خاطرات ناب یعنی یاد تو

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

بهار آرزو

کاش می شد طعنه زد بر سرنوشت 

زندگی را خط زد و از سر نوشت

روزها رنگی تر از رنگین کمان

ماه ها هم مثل هم

اردیبهشت

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

بهشت پنهان-7

قبر مخفی 

احتجاجی برای همیشه ی تاریخ

 

عاقبت غائله خوابید و دل آرام گرفت! 

شهر از شیر خدا یار دلارام گرفت

خواب شیرین تو بر هم نخورد تا به ابد

رفت آن کس که ز تو راحت هر شام گرفت

اگر او هر شب و هر روز دعا کرد تو را

لطمه دید از تو و دنیایی از آلام گرفت

پشت دیوار و در و پیچ و خم کوچه ی تو 

چه شد آخر، که همه حالت ایهام گرفت

آخر ای شهر همان قریه ی گمنامی تو

که به نام پدرش شهر نبی نام گرفت

کوچه هایت چه غریب است، چه می ترساند

دیدم اینجا همه را لرزه بر اندام گرفت

مردم خوب تو ساکت، همه دیدند به چشم!

آتشی از در یک خانه ره بام گرفت

آتشی را که برافروخته ای کم مشمار

فتنه هر جا که به پا شد ز تو الهام گرفت

رشته ی کار رها کردی و از دستت رفت

آنچه آغاز نباید شود انجام گرفت

یوسف خود به دو درهم ثمن بخس دهید؟!

همه سودا زدگان را تب اوهام گرفت

خم شود پشت علی اهل تو دلشاد شوند

جان مردان تو را این طمع خام گرفت

کهکشان بود و ندیدیش به این نزدیکی

آنکه خورشید از او ماه از او وام گرفت

چرخ بر وفق مراد تو نخواهد چرخید

گوهر ناب تو را گردش ایام گرفت

برنگردد دگر آن آب که رفته است به جو

ندهد سود گرت حسرت مادام گرفت

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، غزل ، علی ، فاطمه

بهشت پنهان-5


به کدامین گناه؟

 

به مناسبت فاطمیه توسط مهدی نجفی

بانو چرا از همسر خود رو گرفته 

دستی چرا همواره بر بازو گرفته 

از شدت طوفان در این دریا نمانده 

برجا به جز یک کشتی پهلو گرفته

 

آیا بانو به شهادت رسید؟

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، فاطمه ، تصویر ، فاطمیه

بهشت پنهان-4

 

در این اندیشه فرو رفته بودم که: با دست تنها (بى یاور) به پا خیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط پر خفقان و تاریکی که پدید آورده‏اند صبر کنم، محیطى که: پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگى به رنج وا مى‏دارد.

(عاقبت) دیدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزدیکتر است.

لذا شکیبائى ورزیدم؛ ولى به کسى مى‏ماندم که خاشاک چشمش را پر کرده و استخوان راه گلویش را گرفته است.

امیرالمومنین_نهج البلاغه/خطبه سوم

 

به مناسبت ایام فاطمیه توسط مهدی نجفی

 

او و علی یکّه، و یک جا همه

از صف دشمن نکند واهمه

داد به تردید و خطا خاتمه 

فاطمه شد فاطمه شد فاطمه 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، فاطمه ، تصویر ، فاطمیه

بهشت پنهان-1


 

توسط مهدی نجفی به مناسبت فاطمیه

این کوچه ها به کجا می برد مرا

تا آسمان به خدا می برد مرا

گم کرده ام نشانی و عطری که در هواست

کم کم به سوی یاس شما می برد مرا

 

پ.ن: افسوس که می شنوم گاه بر این گونه دل نوشته ها خرده می گیرند که به چشم داشت پاره نانی رقم خورده. من آنگونه که مرجع این واگویه ها را می شناسم نیم نگاهی از ایشان مرا کافی است. هرگز به چنین نیتی دست به قلم نبرده ام و مباد که چنین شود. 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

عاشقان را بگذارید بنالند همه*

نگذارید که این زمزمه خاموش شود

صاحب خانه غریبانه فراموش شود

 

*معینی کرمانشاهی

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

بهشت پنهان-3

به مناسبت فاطمیه

آنها که در خانه به رویت بستند 

آماده ی آتش زدن در هستند

شب تا به سحر دعا براشان نکنید

دیدید چه بی عاطفه اند و پستند؟

 

پ.ن: متن خطبه ی بانو با ترجمه ی استاد شهیدی در اینجا و ترجمه ی دقیق با ذکر منابع در اینجا و شرح خطبه در اینجا 

هر قدر بر لزوم مطالعه ی این خطبه تاکید شود کم است.

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، فاطمه ، تصویر ، فاطمیه

بهشت پنهان-2

خدایا خانه ی زهرا کجا بود

کجا آرام جان مصطفی بود

کجا هر صبح و ظهر و مغرب و شام

پر از عطر دعا، یاد خدا بود

 

پ.ن: هر چند نمی توان مرجع واحد و کاملی برای پاسخ به سوالات در مورد بانو معرفی کرد این نشانی و این نشانی مفید و مختصر است.

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، فاطمه ، تصویر ، فاطمیه

بهشت پنهان-6

به مناسبت فاطمیه توسط مهدی نجفی

 

جهان در سوگ یک منظومه ی پاک

زمین و آسمان غمناک غمناک

کسی بازوی مولا را بگیرد

که اقیانوس را جا داده در خاک

 

چند برگی از گذشته: امن یجیب المضطر و امواج حادثه

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، فاطمه ، علی ، فاطمیه

بهشت پنهان-8

سلام ای با شکوه ای لیلهُ القدر

میان چارده ماه خدا، بدر

تو بیش از عالمی چشم انتظاری 

که کی سر می رسد آن مطلعُ الفجر

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل*

اگرچه دل به غمت بسته ام خدا نکند

که درد غم زدگان را خدا دوا نکند

وگر دوای دل غم زده جدایی هاست

خدا، غم و دل من را ز هم جدا نکند

 

*شهریار 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

به روز ما چه گذشت این روزگارها که گذشت

زمان تازگی سبزه زارها که گذشت

شکوفه ها که گذشت و بهار ها که گذشت

نبودی ای که خیالت همیشه جان می داد

به لحظه لحظه ی این انتظارها که گذشت

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

چار فصل!

 زمستان / مهدی نجفی

زمستان جاده ی بی انتها بود

بهار آن ایستگاه با صفا بود

نه تابستان نه آن رویای شیرین

که پاییز آخر این ماجرا بود

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، طبیعت ، زمستان ، بهار

تحویل سال، تحول حال

 

توسط مهدی نجفی

 

یا مقلّب القلوب و الابصار

و ای مدبر در امر لیل و نهار

ربنا یا محوّل الاحوال

حوّل احوالنا به احسن ِ حال 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، نوروز ، تحویل سال

... که لیلا رو ببینه چشم مجنون

شبای ساکت سرد زمستون

غروب جمعه ها، دلتنگ و حیرون 

به امّید بهاری زنده بودم

که دنیا پر بشه از عطر بارون

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

 

مرهم ننهد طبیب آنگونه که تو

بر زخم دل حبیب آنگونه که تو

درمان تمام درد ها باشد و خود

از این همه بی نصیب آنگونه که تو

 

پ.ن: با عرض معذرت از همراهان این صفحات، مدتی است نمی توانم قسمت نظرات را باز کنم.

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠

 

هرگز نشوم غریب آنگونه که تو

بیگانه ترین حبیب آنگونه که تو

یک صاعقه خشم موج در همت من 

دریای غم نجیب آنگونه که تو

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠

باز زمین هم نفس آسمان

خاک ترک خورده ی صحرائیم

موج زدی در دل دریائیم

خاطره ها خاطره ها جان گرفت

چهره ی من حالت باران گرفت

خاطره ی غلغله در ناودان

برگ رها: قایق بی بادبان

تر شدن پنجره ها شیشه ها

آب: درون رگه ها ریشه ها

بوی نم کوچه ی تنها شده

در نفس پنجره ی وا شده

خاطره ی کودکی ِ شاد ِ شاد

قاصدک ِ گم شده در دست باد

*

آمدی و زندگی آواز شد

مرغ دل آماده ی پرواز شد

بوی تو پیچید دلم عود شد

هر نفسم نغمه ای از رود شد

چنگ زدی زخم عطش وا شده

نای زمین طالب دریا شده

شور و نوا نم نمک آورده ای

هر چه که دارد فلک آورده ای

*

با سپه قطره فرود آمدی

ضرب گرفتی به سرود آمدی

حافظه ی قطره پر از موج بود

حامل دریا ولی از اوج بود

قطره نه، درّ صدف ابر تار

قطعه ی موسیقی فصل بهار

برج فرو ریخته ی آسمان

بارش بی دامنه ی بی امان

نقش تو در دامنه ها جا گرفت

رود روان دامن دریا گرفت

*

ناب ترین مرحله ی داستان

پهنه ی آبی شده ی آسمان

پرتو خورشید خط این هم نشان:

دایره در دایره رنگین کمان

باز شدی باز شدی آسمان

باز تو آغاز شدی آسمان

تا که فلک زندگی از سر گرفت

قاب زمین عکس تو در بر گرفت

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

دلم، قرص ِ خورشید

کاش دلم خانه ی خورشید بود

بی خبر از واژه ی تردید بود

چار طرف در دل دیوارها

پنجره در پنجره امّید بود

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

مَه چشم به راه مهر ماند تا کی؟

بهمن شده خاطراتمان پی در پی

شب های دراز بی امان تر از دی

اسفندِ به تب نشسته ایم از آذر

بی مهری آسمان شود طی پس کی؟

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

دو دست دعا/ فرا برده ام/ به سوی آسمان ها...

کاسه ی صبر قنوتم محو دریای تو بود

دین من، ذکرم، سجودم شرح معنای تو بود

کاش این دار و ندارم، سهمم از بود و نبود

خاطرم، قلبم وجودم، جمله مأوای تو بود

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠

بعد از تو اما/ من هم نماندم/ حتی چهل روز

تقویم ها نه آنکه برای تو جا نداشت

دنیا به قدر نام بلندت وفا نداشت

ویران تر از تزلزل پروانه گرد شمع

در عاشقی مرام تو چون و چرا نداشت

 

تاب و توان داغ تو را کربلا نداشت

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، عاشقانه ، حسینیه

زمستانی که من آغاز کردم

من امشب میهمان فصل سردم

دریغم، حسرتم، انبوه دردم

مرا امشب بهاری کن بهاری

که شاید از زمستان برنگردم!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، کاکتوسی ، زمستان

با تو بارانم، بهارم، بوستان...

من با تو کمی به درد مشتاق ترم

حتی به خزان زرد مشتاق ترم 

شاید همه در بهار مشتاق تو اند

من در دل فصل سرد مشتاق ترم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

نزدیک شده واقعه تعجیل کنید!

آمد خبری که توشه تکمیل کنید

حکم است: از این قافله تجلیل کنید

آمد خبر نزول قرآن، نکند

تفسیر ارائه داده تحلیل کنید

قرآن که خودش زبان گشوده ست، چرا

باید سخنش دوباره تأویل کنید؟

تا کی کدر ِ رنگ و ریا را باید 

بر سادگی آینه تحمیل کنید؟

تقدیر ِ شما بلای سختی است، مگر

قدری به دعا و ندبه تسهیل کنید

این جوّ عذاب آور بی سابقه را 

باید به هوای تازه تبدیل کنید

 دیر است خدا داند و دانید شما 

این بازی کودکانه تعطیل کنید

دورید ز مقصود و صبورید؛ چرا؟

نزدیک شده واقعه تعجیل کنید

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه ، غزل

پاییز همین نشانه هایش خوش بود!

پاییز چه عاشقانه هایش خوش بود

باران زدنِ به شانه هایش خوش بود

هر دم به بهانه ای بهاری بودیم 

پاییز همین بهانه هایش خوش بود

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

یلدایی

از حال دلم خراب تر شاید نیست

از این گله بی جواب تر شاید نیست:

یلدای سیاه سرد سنگین سکوت،

از آمدنت ثواب تر شاید نیست

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠

پاییز ... بود!

بیداری و رویا به هم آمیخته است

پاییز هم انگار الک آویخته است

پر رنگ ترین فصل خدا بود ولی 

تسلیم شده کرک و پرش ریخته است

*

پاییز که با خاطره ها همدم بود

گنجینه ای از ترانه ی نم نم بود

با مهر رسید و عاقبت آتش زد

از جنس بهانه بود اما کم بود

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

خداحافظ ای مصحف غرق خون (بیستم)

ایها الناس! انا ابن مکة و منى، انا ابن زمزم و الصفا

اى مردم! من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم

(خطبه ی امام سجاد در برابر یزید)

انى لا ستصغر قدرک و استعظم تقریعک و استکثر توبیخک، لکن العیون عبرى و الصدور حرى

[اگر چه مصائب روزگار من را ناچار کرد که با تو سخن بگویم]، تو را ناچیز و بی قدر می دانم. چه کنم که دیده ها گریان و دل ها سوزان است.

( خطبه ی زینب کبری در مجلس یزید)

 

ای صبح قریبی که قرار است بیایی 

قفل همه ی پنجره ها را بگشایی

از شام غریبی که اسیریم به تقدیر

 تردید، خطا، فاصله ها را بزدایی

 

  

 

 

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠

خداحافظ ای مصحف غرق خون (هیجدهم)

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا

آیا پنداشته ای که اصحاب کهف و رقیم از نشانه های شگفت انگیز ما بوده اند؟
 

 

 چنان در این عزا تنها بمانی

که خود در ختم خود قرآن بخوانی

 

 

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

با خود مرا مرحله ای رو به رو کنی

آماده ام که قلب مرا زیر و رو کنی 

افکار پاره پاره ی من را رفو کنی

من غرق آرزوی تو باشم تو هم مرا

از عمق خاطرات خودت جستجو کنی

 

پ.ن:

من ساده و صمیمی و تو مثل یک پدر

با من شبیه کودکیم گفتگو کنی

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

چنان به موی تو آشفته ام، به روی تو مست...*

نیستی...

و همه چیز بوی تو را می دهد.

 

چه ساده فکر می کردم تو با اولین باران می رسی.

ساده بودم...

 

و چقدر این سادگی ها را دوست دارم!

 

×سعدی +

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠

یا ایها العزیز...

چقدر بد شده این جمعه های پی در پی

گره گشا نشده ندبه های پی در پی

"عزیز" من تو فقط راه چاره می دانی

شفا نمی دهد این نسخه های پی در پی

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

پاییز: فصل و فاصله، فرسودن و فراق

چقدر فتنه ی باد خزان فراگیر است

تمام باغ و گلستان دچار تغییر است

به باد حاصل خود می دهی درخت بلند

چه جای حرف و حدیث و چه جای تفسیر است؟

به ساز باد خزان بی اراده می رقصی 

برای آنچه که خود کرده ای چه تدبیر است؟

اسیر بوسه ی سرد نسیم پاییزی 

بدان که چشم و دلش از خیال تو سیر است

ندیدی آنچه که آمد به روز غنچه و گل 

همین دقیقه بجنبی اگر، کمی دیر است

به خود بیا و ببین ریشه در کجا داری

دوباره فکر چه هستی، دلت کجا گیر است؟

گمان نکن که بر سر "مهر" آمده پاییز

هزار رنگ فریبنده ی امان گیر است

اگر نشد که بجنگی رها مشو در باد

علاج کار تو گاهی به دست تقدیر است

برو به قلب زمین برگ و بر بده بر باد

همین برای خزان منتهای تحقیر است 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، غزل ، پاییز ، کاکتوسی

ببار برگ و برت بر زمین بی مقدار

چقدر فتنه ی باد خزان فراگیر است

که حکم باغ و گلستان زوال و تغییر است

به خاک می سپری برگ و بر، درخت بلند

همین برای زمین منتهای تحقیر است!

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، کاکتوسی ، پاییز

زبان خامه ندارد سر بیان فراق*

غروب جمعه ی دیگر رسیده باز از راه 

غمی گرفته مرا عاشقانه و جانکاه

شکسته خسته پریشان، کشیده ام در خاک

خودم به دست خودم، لا اله الا الله

 

*حافظ

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠

ای چشم و سر به پای تو قربان، نیامدی

ای فصل برگ و بار فراوان نیامدی

تصویر پر شکوه بهاران نیامدی

اینجا زمین تشنه دهان باز می کند:

ای لحظه ی صمیمی باران نیامدی 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

رود، سنگ است اگر معرکه برپا نکند!

رود را کوه اگر از سر خود وا نکند

رود هرگز هوس پهنه ی دریا نکند

دور هم نیست اگر رود رَوَد برگردد

زود از حادثه شرط است که پروا نکند

دل به دریا بزند، سر بگذارد بر کوه

ابر و باران شود، امروز وَ فردا نکند

پیچ در پیچ در این دره ی سرگردانی

کاش این قدر اگر، شاید و اما نکند

خاکِ بی آب شود باز، چنین وسوسه ای 

دیر یا زود اگر خاتمه پیدا نکند

مرگ در بستر دریا بله شوم است اگر 

سخت، پرشور و خروشنده تقلا نکند

آب هم گوهر بی تا و همانندی نیست  

در دل ِ سنگ اگر جای خودش وا نکند

 

پ.ن: کوه دردست سر ِ رشته... نمی فهمم من

رود، این رود چرا همت بالا نکند

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند!

دل ِدریایی تو حاصل چیست؟

دل به دریا زدنم مسخره نیست؟

من که ویرانم از اندیشه ی موج

هر دم اما دل تو طوفانی است

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، کاکتوسی

غم نه آن سان که خرد پنداری!

شب چه بر روز خانه آورده

مویه جای ترانه آورده 

سهم ما شد خزان بی برگی 

یورش این دِی، شبانه آورده

آرزوها که سایه شان کم شد

بخت خوش هم بهانه آورده

آن قَدَر از فلک کلک خوردیم

که کم از دام و دانه آورده

روز خوش رفته رفته بر لب بام

رفته غم را به خانه آورده

عمق دریا ببین چه طوفانی است

موج اگر بر کرانه آورده

فتنه هایی که نیست بدتر از آن

بر سر ما زمانه آورده

خود بیا و کم کن از باری

که غمت روی شانه آورده

 

پ.ن. مثل آن پرنده ی کوچک: بی ثمر مانده جستجوهایش

مانده:

پربسته، سر فرو برده،

دلخوشی هایش: آرزوهایش! 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه

ای زمان در تب و تاب از غم تو

باز چشم روز و شب بسته شد برای تو

اشتیاق لحظه ها خسته شد برای تو

در دیار سال ها؛ کشتزار فصل ها

خوشه های انتظار دسته شد برای تو

 

پ.ن: روزگار رونق شبروان به سر رسید

کار و بار آسمان سکه شد برای تو

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

... به ثانیه ها التماس کن!

"امّن یجیب..." خواندم و بغضم شکسته شد

گویی تمام پنجره ها باز بسته شد

سنگی بلور سست دلم را شکسته بود

داغی به حجم فاجعه بر دل نشسته بود

*

باز انتظار و غربت و "یا کاشف الکروب"

باز عصر جمعه آمد و شد لحظه غروب

باز این شب دراز نفس گیر بی امان

انگار تسمه می کشد از گرده ام زمان

*

رو کرده ام به قبله و رویم نمی شود

آماده کرده ام که بگویم نمی شود

من یاد تو نبوده ام این از خطای من

حالا ندیده گیر و دعا کن برای من

*

این زخم های کهنه که حاشا نمی شود

این دل، دل شکسته، مداوا نمی شود

باید دمی مسیح من اینجا گذر کند

بیمار جان سپرده ی خود را نظر کند

*

دور خودت بگرد و تلف کن زمان زمین

افتاده ای تو از نظر آسمان همین!

قدری بیا به ثانیه ها التماس کن

قدری شبیه آینه ها، انعکاس کن

*

آغاز هر روزه ی من ذکر "وان یکاد..."

هستی فدای یک نفس خسته ی تو باد

هم روزه با تو باز کنم "تالی الکتاب"

خورشید عالمی به جهان بیشتر بتاب

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠

بر ریسمان محکم او چنگ می زنم

وقتی دلت کدر شده و زنگ می زند

او را بخوان به زندگیت رنگ می زند

آن کس که گفته "نه یادت نمی کند"

شیطان کاملی است که نیرنگ می زند

*

آهن شده دلت، و هی زنگ می زنی

دیوار را گرفته ای و چنگ می زنی

اینجا که پنجره ای وا نمی شود

بر شیشه ی شکسته چرا سنگ می زنی

*

آماده ام دوباره دم از جنگ می زنم

بر ریسمان محکم او چنگ می زنم 

تردید را می کُشم و جا نمی زنم

ابلیس مکر و وسوسه را سنگ می زنم

 

پ.ن: باید چگونه بگویم که آمدم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، با او

... هنوز مشتاقیم!

نیامدی و پنجره از طلوع خالی بود

و حال من، من ِ تنها بگو چه حالی بود

تمام رهگذران از نشانی ات گفتند 

خیال دیدن رویت چه خوش خیالی بود

 

نشانه های تو را بی هدف هدر دادم

تمام قصه همین درد بی خیالی بود

سپیده بود و به دنبال نور می گشتم

و عمق فاجعه این ذهن لاابالی بود

 

دمی، نبودی و آهی نماند و این هجران 

امان بریده ترین بغض این حوالی بود

هزار و یکصد و اندی بدون خورشیدی 

صد البته که نشد این نود چه سالی بود

نمک به زخم تو پاشیده اند فاصله ها

به شب بگو که چه کردی نتیجه عالی بود!

غم و شب و شب و غم پوده شد به قیمت روز

کدام سرّ غریبی در این توالی بود

 

کنار پنجره چشمی به انتظار تو نیست

و گرنه قهر تو اندیشه ی محالی بود 

دلت گرفته از این شهر و خوب می دانم

به افتخار تو هر ساله قیل و قالی بود!

 

به رنگ شب شده ایم و هنوز مشتاقیم 

تمام دلخوشی این لطف احتمالی بود

که رخ فروزی و گرمی دهی، صفا بخشی

به بام هر که دلش چشمه ی زلالی بود

به خاک مرده بتابی دوباره جان گیرد

اگر برای تو در این خزان مجالی بود

پرندگان مهاجر دوباره برگردند

به کوچه ای که سزایش شکسته بالی بود

هوای تازه در این کوچه ها بیاری باز

ز چهره ها بزدایی اگر ملالی بود

دوام رونق بازار شب شکسته شود

که نقش سکه ی شب فسرده حالی بود

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠

باران رحمت

با تو ای باران رحمت خنده آسان می شود

از خیالت غرق گل خاک بیابان می شود

قطره ای از مهر تو دروازه های آسمان 

می شکافد، چشمه ی خورشید تابان می شود

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠

کشتی نجات

دل بسته ام به تو ای کشتی نجات

وابسته ام به تو ای مایه ی حیات

چشمت چراغ هدایت شده است و من

سرگشته ی نگاه تو تا لحظه ی وفات

 

پ.ن:

بندهای هزار ساله گسست، لحظه ای که تو آمدی بر خاک

خاکیان را نسیم آزادی، از زمین رسانده بر افلاک

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، عاشقانه

غریبانه

من عاشق نگاه های صمیمانه ی تو ام

بیمار مهر دست های طبیبانه ی تو ام

چشمان شهر برای تو نم پس نمی دهد

من شرمسار لحظه های غریبانه ی تو ام

 

پ.ن: نیا که در شعف بزم بی خیالی ما  برای یاد تو جایی، دمی، مجالی نیست

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠

تفهیم شد آینه ی دل به ضرب سنگ

تفهیم شد آینه ی دل به ضرب سنگ؛ مهدی نجفی

از قیل و قال زلزله وار کلاغ ها

لبریز شد حنجره ی کوچه باغ ها

نابود شد چلچله در تندباد وهم

تردید در قافله ی بی چراغ ها

تفهیم شد آینه ی دل به ضرب سنگ

تکثیر شد عاقبت این درد و داغ ها

بر باد شد به عمد و خطا دودمان سرو

با حکم عادلانه ی گند ِدماغ ها! 

بر شاخ رفته اند و بن شاخ می برند

بدنام بی جهت شده اند این الاغ ها

گلزار شد لانه ی خفاش و جغد وگرگ

بلبل، فراق سهم تو شد از فراغ ها

افسوس از روابط تب دار اهل وصل

سر باز کرده اند همه کهنه داغ ها

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، تصویر

ای ناخدا

ای ماه بی نمونه، ز ما رو گرفته ای 

از بخت بد، به فاصله ها خو گرفته ای 

امواج صف کشیده ی غربت، رقیب ما 

ای ناخدا، نیامده پهلو گرفته ای

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه

انتظار را ... بکش!

 

 

من تو را در این زلزله ی مهیب شانه ها 

در ابر و باد مدام چشم ها 

در ریزش بی امان دلم

در جاده ی بی انتهای سکوت ... 

بی قرارم ...

من انتظار را اینگونه می کشم!

تو بگو...!؟

 

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠

برای پدر

 

قدی که خم نشود در هجوم باد

آن قهرمان که نمی افکند سپر

آن سینه ای که نهان کرده کوه غم

مردی چنین که صبورانه شد پدر

 

دریادلی که دم نزند از جفای دهر

ققنوس بود و سلسله ی نقره داغ ها

آرام بخش خانه و آنقدر با صفا

گویی نسیم بگذرد از کوچه باغ ها

 

مادر که بار مرا بر زمین نهاد

بابا به دوش خود از عمق جان گرفت

خالی نکرد شانه و دندان به هم فشرد

من جان از او، فلک از او امان گرفت

 

بابا سکوت تو از حرف ها پر است

خاموشی غریب تو از قهر واژه هاست

چیزی ز بار خستگیت کم نمی کنم

کم گفتنم برای تو از فقر واژه هاست

 

باور نکن که اگر بگذرد زمان

کم کم نشان تو از یاد می رود

نفرت بر آنکه پدر را بَرَد ز یاد

بی ریشه، بی مبالغه بر باد می رود

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، پدر ، روز پدر

نگاه

"نون" نگاه تو را می خورم... کافی نیست.

"گاه" نگاه تو ... زیبا

از نیم نگاه تو اما ... 

آه ...

فقط "آه" است سهم من ...

که می ماند!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

شوق دیدار

به شوق کعبه ی رویت دو چشم تشنه گشودم

به پای زمزم مهرت فدا کویر وجودم

صفای سعی من ای بت، نگاه مست تو باشد

تو رکنی و تو مقامی، تویی قیام و قعودم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه ، حج ، کعبه

برای دلش

...

نزدیک مدرسه گفتم نیا دگر

دستم کشیدم و رفتم به سوی در

نم روی صورت مادر کمی نشست

چیزی درون سینه ی او بی صدا شکست

...

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، داستانک ، مادر

به مادرم

زمین نخورده صدایم بلند شد: مادر

بغل گرفت و مرا بوسه زد ز پا تا سر

چقدر کودکیم دوره ی قشنگی بود

چقدر خواب و خیالش زلال و رنگی بود

*

بزرگ تر شدم و چه زود یادم رفت

تمام خاطره ها هر چه بود یادم رفت

زمانه قصه ی من را نوشت بر رویت

خطوط درهم چهره، سپیدی مویت

*

دوباره آمدم و دست توست در دستم

و شکر، شکر خدا زیر سایه ات هستم

اگرچه قدر تو از حدّ فکر بیرون است

کمان قدّ تو مادر مدار گردون است

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، مادر ، عاشقانه

درباره ی اینجا

 

سلام و اول دفتر به نام حضرت دوست

که هرچه بودم و هستم، و آرزویم اوست

تبار شعر من از لحظه های دلتنگی است

و سمت قبله ام اوج دیار یکرنگی است

به آسمان آبی اگر لحظه ای نظر نکنم

و با ترنم باران دو دیده تر نکنم

تمام وسعت قلبم سیاه و ظلمانی است

به جای قول و غزل سکته های طولانی است

بیا و با دل من کمی صبوری کن

از این نوای جدایی بیا و دوری کن

بیا و هم نفس آسمان آبی باش

و با ترنم باران همیشه جاری باش

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، ورودیه

مادر

 

مادر که شراب مهر هستی 

از هستی او بداده مستی

برده است به کار خلقت او دست 

هستیم چو ما زهست  او هست

یک هدیه ی ناب آسمانی 

آهنگ قشنگ زندگانی 

او رمز بهشت جاودان است

گنجی است که تا ابد نهان است 


 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، مادر

راه

 

روز است همانند شب تار، سیاه

باید به ستون محکمی برد پناه

سودا زدگان دست به کاری بزنید

نوری بدمد جدا کند راه از چاه

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه

نبودی ...

بی روی تو ما ز زندگی سیر شدیم

تسلیم نه، بازیچه ی تقدیر شدیم

هر جمعه به ندبه بال ها وا کردیم

فرداش نبودی و زمینگیر شدیم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه

امن یجیب المضطر ...

شهزاده کجا بوده چنین بی یاور

یک شهر بیامد و نیامد حیدر

بانو به خدا دست علی را بستند 

حیرت زده ام که را بنامم مضطر

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، فاطمیه ، علی ، فاطمه

یاس شما

این کوچه ها به کجا می برد مرا 

تا آسمان به خدا می برد مرا

گم کرده ام نشانی و عطری که در هواست

کم کم به سوی یاس شما می برد مرا

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه ، فاطمه

امواج حادثه

دیدی دلا صلابت مردان مرد را

آن لحظه ی مقابله ی فوج و فرد را

 

با ریسمان و موج حادثه ... دریای کینه ها

طوفان کجا کشدیل دریانورد را

 

بانوی آب و آینه بر دوش می کشید

پهلوگرفته غم زده انبوه درد را

 

ای میخ در که چنین سرد و ساکتی

شاید چشیده ای تو کمی گرم و سرد را

 

بانو، خطابه ... علی ... حق ... فدک ... چه کرد

کاری که دست بسته ی مولا نکرد را

 

بانو، غبار کوچه و غربت ... خدا فقط

یاری کند بشوید از این چهره گرد را

 

اجر دعای خیر خود از مردمان گرفت

آن بازوی شکسته و رخسار زرد را

 

گیرم نبود روز حسابی، برنده است؟

هرکس که سیلی بزند، این نبرد را؟ 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، فاطمیه ، علی ، فاطمه

دست مسیحا

در گردش ایام همه پیر شدیم 

بازیچه ی اشتباه و تقصیر شدیم

دستی بکش ای مسیح بر چهره ی ما 

شاید به عنایت تو تطهیر شدیم


  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه

تبسم خورشید

رفتند ستاره ها و ناهید مانده است

ناهید هم ترانه ی خورشید خوانده است

اما سپیده از تبسم خورشید غایب است

گویا فلک نهال جدایی نشانده است

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

این من ِ بی تاب

گاهی به اوج حادثه پرتاب می شوم 

گاهی دچار وسوسه ی خواب می شوم 

باز است پلک پنجره ها گاه روی من

گاهی به انتظار روزنه ای آب می شوم

...

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : شعر

خیال تو

ای کاش که از خیال تو پر بودم

خالی ز خود، ادعا، تظاهر بودم

دریا که نصیب من نباشد اما

آن قطره که در صدف شود درّ بودم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠

ضمیر غایب

دعا کنید به باران پیام ما برسد

و آن شکوه ترنم به بام ما برسد

ضمیر غایب این واژه ها خدا نکند

عطش! عطش! نرسد، جان به کام ما برسد

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : هجرنامه ، شعر

قرار بی قرار

دلم برای تو تنگ است واژه ام فریاد

هزار باره غزلهایم از نفس افتاد

بجز دمی که فرو خورده ام ندارم آه

فدای نرگس مستت و هر چه باداباد

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠

آمد بهار و نیامد!

ابری است تیره و باران نمی رسد

آن اتفاق خوب بهاران نمی رسد

اسپند گونه بر آتش نشسته ایم

این فصل انتظار به پایان نمی رسد

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩

بهار...عشق...جنون!

بی حساب و کتاب!

 

ضرب گرفته بر دلم خاطره ی قشنگ تو

آه که نبض من تویی وای ز آب و رنگ تو

 

حرف ز تفریق مزن عاطفه تقسیم نکن

سهم مرا به دشمنم یکسره تقدیم نکن

 

این تب و این تاب ز من هندسه ی ناب ز تو

منحنی قامت من باقی اسباب ز تو

 

دایره ام به دست تو نقطه  ی پرگار منی

حاصل جمع جبری رشته ی افکار منی

 

یکسر این معادله صد گره کور منم

بر الف قامت تو وصله ی ناجور منم

 

اصل تویی وصل تویی چاره ی بن بست تویی

حاصل این معادله هر عددی هست تویی

 

حوصله ات توان من حدّ من آستان تو

خیال کهکشانیم کوکب آسمان تو

 

مدّ مرا جذر مکن جهد مرا هرز نکن

با من دیوانه دگر صحبت اندرز نکن

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، تصویر ، عاشقانه ، بهار

باز دست سخاوتمند باران

خاک ترک خورده ی صحرائیم

آمده ای شاعر رویائیم

خاطره ها خاطره ها جان گرفت

دفتر من حالت باران گرفت

*

باز در این پرده خیالی شدم

پر شدم از غصه و خالی شدم

یاد بیاوردی ام از بی کسی

زنگ عذاب آور دلواپسی

خشکی بی روح ملالت فزا

تار غم اندوده ی بی انتها

*

آمدی و زندگی آواز شد

مرغ دل آماده ی پرواز شد

بوی تو پیچید دلم عود شد

هر نفسم نغمه ای از رود شد

چنگ زدی زخم عطش وا شده

نای زمین طالب دریا شده

شور و نوا نم نمک آورده ای

هر چه که دارد فلک آورده ای

*

با سپه قطره فرود آمدی

ضرب گرفتی به سرود آمدی

حافظه ی قطره پر از موج بود

حامل دریا ولی از اوج بود

قطره نه درّ صدف ابر تار

قطعه ی موسیقی فصل بهار

برج فرو ریخته ی آسمان

بارش بی دامنه ی بی امان

در عطش خاک چو بی تاب شد

آب شد و آب شد و آب شد

*

تا که فلک زندگی از سر گرفت

قاب زمین عکس تو در بر گرفت

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، طبیعت ، باران

دل نگاشت

تو غریب ...

حکایت تو غریب ...

یا خاک تشنه نیست که باران دریغ شد یا ...

نه؛ نه همین: خاک تشنه نیست.

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩

آن پادشه افلاک...

از درد و غم اینجا اثری نیست که نیست

انس و ملَک و پیمبری نیست که نیست

عالم همه از هستی او بود که بود

بی روی مهش خم کمری نیست که نیست

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : شعر

واگویه های دل

از لحظه های مستی خود توبه می کنم

از درد خود پرستی خود توبه می کنم

از هر دمی که بی تو به سر شد دریغ و آه

من از تمام هستی خود توبه می کنم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، هجرنامه

بخار فصل گرد واژه های ماست، دهان گلخانه فکر است

آسمان:

سنگین تر از سنگین،

بسان مرد سیلی خورده ای غمگین،

سکوتی کرد و در خود رفت و درهم شد.

کمی نالید و بس غرید و بر خود اندکی پیچید، به قهر آمد دگرگون شد.

فراز آمد فرو افتاد و برپا شد؛ به این سو شد به آن سو شد؛

به خون بنشست رخسارش، چه گلگون شد.

هیاهو شد

تلاطم شد

هوا گم شد

تمامی باز مجنون شد؛

دهان وا کرد و غوغا کرد و هر بیننده مفتون شد؛

جهان گویی که افسون شد.

نیام از تیغ خالی شد: چه برقی زد، چه برّان شد.

غضب آلوده بالا برد و بر خود زد

... و بر خود زد؟ عجب! حیرت! شگفتا! حسرتا! چون شد؟...چرا؟ اینسان؟!... چه آسان شد.

...

فلک لرزان، سیه پوشان،غبار مِه، سکوت مَه، غمی پنهان   

...

از آن درد و غم و خشم و غریو و غرش و طوفان

زمین سهمش سپیدی بود و خواب و دامنی از دانه رقصان

 

پ.ن: عنوان پست از سهراب سپهری است.

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

آتشی در جان

در این دل مهر ماهی خانه کرده

به پا آتش در این کاشانه کرده

زبانه می کشد بر مهر گردون

لهیبش جان و دل را می کند خون

بسوزد جسم و جانم را دمادم

به هر دم شعله ورتر گردد این یم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، هجرنامه

زخم

سرشک دیده ام می سوزد این زخم

نگاه مهر و مه می بوسد این زخم

اگر پرتو فشاند مهر ماهم

به تیر دیدگان می دوزد این زخم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، هجرنامه

دوستی

می شکند شیشه قلبم اگر

سنگ ملامت فکنی سوی آن 

نیست غمی گر بخلد جان من

 

ور گسلد زخم دلم بند تن

 

درد از آنست که باید بسوخت

 

شکوه نشاید کند از دوست دوست 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، کاکتوسی

log