غم نه آن سان که خرد پنداری!

شب چه بر روز خانه آورده

مویه جای ترانه آورده 

سهم ما شد خزان بی برگی 

یورش این دِی، شبانه آورده

آرزوها که سایه شان کم شد

بخت خوش هم بهانه آورده

آن قَدَر از فلک کلک خوردیم

که کم از دام و دانه آورده

روز خوش رفته رفته بر لب بام

رفته غم را به خانه آورده

عمق دریا ببین چه طوفانی است

موج اگر بر کرانه آورده

فتنه هایی که نیست بدتر از آن

بر سر ما زمانه آورده

خود بیا و کم کن از باری

که غمت روی شانه آورده

 

پ.ن. مثل آن پرنده ی کوچک: بی ثمر مانده جستجوهایش

مانده:

پربسته، سر فرو برده،

دلخوشی هایش: آرزوهایش! 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، هجرنامه

log