فردای من... فردای حسرت و انتظار

دل برده و رو نهان می کند:

تمام شد، 

به همین سادگی.

باز زمان چنگ انداخته در گلوی خلسه های شیرینت،

کارش همین است

که مثل خوره بیفتد به جان چیزی که دوست داری

که نباشد.

و حکایت این کره ی خاکی این است که همیشه زمان می برد 

و تو می بازی.

حالا تو مانده ای و گره ها:

ابروهایی گره خورده در چهره و انگشتانی در مشت،

و یک مشت بغض فرو خورده که مانده روی دستت،

دستی که به دیوار تکیه کرده انگار دیوار آوار نشود روی سرت،

سری که اندازه همه ی دلتنگی های دنیا درد می کند.

*

و دوست داری این دم های آخر فقط چشم بدوزی و نگاهش کنی.

...که آنهم نمی شود:

وقتی مدام این اشک های سمج حلقه می زنند و چشمانت را بغل می کنند و نمی گذارند...

هی می خواهی آبروداری کنی که وقت خداحافظی بدخلق نباشی؛ نمی شود که...

آخرش سر می خورند روی گونه هایت این قطره های بازیگوش

تا بخواهی بهانه جور کنی که نمی دانم چی توی این چشمم...

که هق هق امانت نمی دهد...

و نمی دانی چرا شانه هایت می لرزد.

ای کاش دستی بود روی این شانه ها که آرامشان می کرد و می گفت:

"هستم با تو و می مانم کنار همه ی خاطرات شیرینت و در همه ی رویاهای صادقه ات.

دیدار ما به قیامت اگر افتاد خودم می گردم پیدایت می کنم تلافی می کن این حجم متراکم محبت را. راضی شدی؟"

*

می دانم

از جدایی گریزی نیست. رسم دنیاست.

دست کم بیا محکم در آغوشم بگیر که طعم گرمایت در حافظه ی دلم بماند؛

و توشه ای به قدر کرمت،

که از حدّ خواستن من فراتر است؛ یقین دارم.

بارانی که بارید می گذارم به حساب همان آبی که پشت پای مسافر می ریزند. 

کریم کم نمی گذارد که.

و قرآن: دستی بر سرم بکش که قرآن در دستان تو فرود آمد.

و خداحافظ که انگار ناف ما را هم با حسرت و انتظار بریده اند.

دیگر نگاهت نمی کنم: 

حالا می توانم راحت دلم را خالی کنم روی پهنای صورتم.

مگر این چند قطره چه جِرمی دارد که این قدر سبک می کند آدم را.

*

خدایا اگر ضیافت تمام شد و سفره را برچیدند من جای دوری نیستم،

همین حوالی نشسته ام. آخر "گمگشته ی دیار محبت کجا رود؟!"

اگر گاهی سنگ ریزه ای به پنجره ات زدم از سر دشمنی نبود،

جور دیگر بلد نبودم صدایت کنم.

یک بار دیگر بیا ببینمت. اصلا بنشین لب همین پنجره بگذار سیر تماشایت کنم. 

می خواهی دعوایم کنی بکن -گرچه این طفل زدن ندارد- فقط:

من را به حال خود رها نکن! به قدر پلک زدنی

 

 

 پ.ن: خداحافظ ای آنکه دیروز سخت به دیدار تو دل بسته بودیم و فردا در شوق روی تو خواهیم سوخت. +

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : متن ادبی ، رمضان ، وداع

log