باران یعنی... تو

دیری است که بشر مدعی بی چون و چرای زمین است.
اما با همه ی هیاهویش،
هنوز چشم به آسمان دارد:
با تلنگر رعدی دلش می لرزد
با بوسه ی برق ی شعله ور می شود
و با نمی باران جان می گیرد و پرنده می شود.

 

پ.ن: امورات اینجا بدون باران نمی گذرد! حال تو هم می دانم بهتر از من نیست!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : متن ادبی ، باران

log