بر ریسمان محکم او چنگ می زنم

وقتی دلت کدر شده و زنگ می زند

او را بخوان به زندگیت رنگ می زند

آن کس که گفته "نه یادت نمی کند"

شیطان کاملی است که نیرنگ می زند

*

آهن شده دلت، و هی زنگ می زنی

دیوار را گرفته ای و چنگ می زنی

اینجا که پنجره ای وا نمی شود

بر شیشه ی شکسته چرا سنگ می زنی

*

آماده ام دوباره دم از جنگ می زنم

بر ریسمان محکم او چنگ می زنم 

تردید را می کُشم و جا نمی زنم

ابلیس مکر و وسوسه را سنگ می زنم

 

پ.ن: باید چگونه بگویم که آمدم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، با او

log