به مادرم

زمین نخورده صدایم بلند شد: مادر

بغل گرفت و مرا بوسه زد ز پا تا سر

چقدر کودکیم دوره ی قشنگی بود

چقدر خواب و خیالش زلال و رنگی بود

*

بزرگ تر شدم و چه زود یادم رفت

تمام خاطره ها هر چه بود یادم رفت

زمانه قصه ی من را نوشت بر رویت

خطوط درهم چهره، سپیدی مویت

*

دوباره آمدم و دست توست در دستم

و شکر، شکر خدا زیر سایه ات هستم

اگرچه قدر تو از حدّ فکر بیرون است

کمان قدّ تو مادر مدار گردون است

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، مادر ، عاشقانه

log