پاسداشت سخاوت آسمان

باران:

یک اتفاق خوب

که روزی جزئی از زندگی ما بود و آسمان آبی هم

وقتی باران نمی بارد دیگر حرفی نمی ماند

و وقتی می بارد هم

 

وقتی باران نیست ما باید خشکی ها خستگی ها شکستگی هایمان را باهم تقسیم کنیم

باران هدیه آسمان است. با یک بوسه شروع می شود ...دو ...سه ...ده ...صد ...هزار ...بی شمار! همه سهم می برند

و باران هوای خوب و آب خوشگوار و ترانه های زیبا پخش می کند.

و اصلش را بخواهی حتی عطر نان تازه هم از باران است!

 

باران یعنی آسمان تقسیم بر زمین 

و زمین ضربان می گیرد ضرب می شود در همه اجزایش

و ...به اهتزاز در می آید.

 

اول سر تا پای زمین را می شوید

بعد سر می کشد به صندوقخانه زمین و همه ی لباس های رنگارنگش را بیرون می کشد.

بوی نم باران و خنده زمین

این زمین عبوس چه با دل باران راه می آید.

عجب وسوسه ای به جان زمین افتاده:

زمین در اهتزاز است!

 

رد قطره ها را که می گیری همه راه ها به آسمان ختم می شود

همانگونه که ما ...نگاهمان ...دستمان ...دلمان

 

 

می دانی که نه؛ و باز می خواهی:  

آخرین برگ سفرنامه باران این بود

که هوا عطرآگین

که زمین رنگین بود

و سفر ...

سنگین بود!*

 

*با احترام به استاد شفیعی کدکنی

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : قطعه ادبی

log