باز دست سخاوتمند باران

خاک ترک خورده ی صحرائیم

آمده ای شاعر رویائیم

خاطره ها خاطره ها جان گرفت

دفتر من حالت باران گرفت

*

باز در این پرده خیالی شدم

پر شدم از غصه و خالی شدم

یاد بیاوردی ام از بی کسی

زنگ عذاب آور دلواپسی

خشکی بی روح ملالت فزا

تار غم اندوده ی بی انتها

*

آمدی و زندگی آواز شد

مرغ دل آماده ی پرواز شد

بوی تو پیچید دلم عود شد

هر نفسم نغمه ای از رود شد

چنگ زدی زخم عطش وا شده

نای زمین طالب دریا شده

شور و نوا نم نمک آورده ای

هر چه که دارد فلک آورده ای

*

با سپه قطره فرود آمدی

ضرب گرفتی به سرود آمدی

حافظه ی قطره پر از موج بود

حامل دریا ولی از اوج بود

قطره نه درّ صدف ابر تار

قطعه ی موسیقی فصل بهار

برج فرو ریخته ی آسمان

بارش بی دامنه ی بی امان

در عطش خاک چو بی تاب شد

آب شد و آب شد و آب شد

*

تا که فلک زندگی از سر گرفت

قاب زمین عکس تو در بر گرفت

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، طبیعت ، باران

log