رویای بهار

وقتی ابر و باد بازی کودکانه ای سر می گیرند

و خورشید می خرامد زیر پلک زمین

و نسیم زیر بال پرنده ها را می گیرد تا در صفحه ی آبی آسمان شناور شوند...

 

وقتی آسمان آب می ریزد و درخت ها شاخه هایشان را می شویند

و ابرها آب می پاشند و خواب از سر زمین می پرد

و آب در رگ های زمین آهنگ زندگی می نوازد

و ریشه ها بیدار می شوند و سبزه ها سرک می کشند 

و طبع قناری ها گل می کند...

[نه...

چشم هایت را باز نکن!

دنیایت را خراب می کنی]

 

وقتی آسمان دارایی اش را با زمین تقسیم می کند

و زمین می شود آینه ی آسمان 

 

و بوی خاک باران خورده 

و بوی اسفند و سبزه و سمنو

فضا را پر می کند

 

وقتی باران، می شود رسمی جاری

و دست ها باز و چتر ها بسته 

و سر ها بلند و چشم ها شیفته ی آسمان

و آسمان مشتاق زمین

 

وقتی خستگی ها خسته و خواب ها خواب است

وقتی خاطره ها خوب است و خوبی ها خاطره نیست

وقتی چشم ها خیس و خنده ها خشک نیست

 

وقتی همه چیز و همه جا مثل خواب های کودکی رنگی است

و صدای خنده های بی بهانه می پیچد... 

 

خوب گوش کن 

صدای پای بهار می آید.

 [چشم هایت را بازکن

و...]

 

 

دعا کن همه ی پرنده ها از زمستان گذشته باشند!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

log