خداحافظ ای مصحف غرق خون (یازدهم)

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل 

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها*

شمعی بیفروز  کودکی راه گم کرده  

شمعی بیفروز، 

کودکی راه گم کرده؛ 

در این بیابان غریب است

 

پ.ن 1: وقتی تشنگی کوچکترین درد یک کودک است

پ.ن 2: زمانی که باید به خاک می افتادند اسیر باد هوا بودند. وقتی باید آب می آوردند آتش افروختند. چه بد مردمانی بودند کوفیان.

پ.ن 3: اینجا مدینه نیست فدک هم نمی دهند سیلی چرا به صورت ریحانه می زنی 

پ.ن 4: روایت شام غربت در اینجا 

*حافظ

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

log