این شرح ِ بی نهایت

باران

زد

به در و دیوار

...

باز در ها بسته 

پنجره ها دیوار

دیوار ها بلند

...

سفرنامه ی باران

به بلندای آسمان با شکوه 

به مساحت زمین غم بار

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱

تنها

 

ما ثانیه ای در پی این کار نبودیم

جنگاور این عرصه ی پیکار نبودیم

گفتند بگویید اگر مرد رهی نیست

در حدّ همین واژه ی انکار نبودیم

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش...

بر در دل روز و شب منتظر یار باش*

   

عاشق نبودم

آدم نبودم

کاش دست کم

من

نبودم

 

*عطار

توقع امر ولیک لیلا و نهارا

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱

چار فصل!

 زمستان / مهدی نجفی

زمستان جاده ی بی انتها بود

بهار آن ایستگاه با صفا بود

نه تابستان نه آن رویای شیرین

که پاییز آخر این ماجرا بود

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، طبیعت ، زمستان ، بهار

باز باران!

این جمعه هم باران آمد

اما...

کسی صدایش را نشنید.

زیر این سقف های بتنی

 پشت این شیشه های دو جداره

کنار این باند های پر قدرت سینمای خانگی!

صدا نمی رسد...

به خدا نمی رسد!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

جاده

توسط مهدی نجفی

فریب این پیچ و تاب را نخور

افسونگری است:

گنج می بلعد 

جنگ می آفریند

جان می ستاند

غربت می آورد

و...

قصه های دراز

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱

باران!

 

چرا بر شهر ببارد؟

نه خاکی که بوی باران بگیرد

نه سقفی که صدایش را بشنود

نه چشمه ای که بجوشد

نه چشمی که تر شود

نه دلی...

که بلرزد.

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

سنگ زیرین

تن تو طعمه ی تیر و تبر و تیشه ها شد تا

ضرباهنگ ظریف زندگی را زمزمه کنم

 

سربلند باشی پدر

همین مرا بس که با این دنیا آشنایم کردی:

علی

 

پ.ن: سعادتی نبود که از این روزها بیشتر بنویسم و حتما لیاقتی. 


  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱

حدیث عشق در دفتر نگنجد*

 

 

نیامدی...

 

حالا هی تاریخ و جغرافی،

 

هی فلسفه ببافیم

 

× عطار

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

قبیله ی عشق

ما را ...

بشکن!

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱

یاد تو

 روی اقیانوس شب مهتاب یعنی یاد تو

وقت خوش در طالع مرداب یعنی یاد تو

قصه ی رویای شیرین، بی بهانه، ماندگار

از زبان واژه ی بی تاب یعنی یاد تو

نغمه ی باد سحر پیچید در گوش زمین

زندگی بیدار شد از خواب یعنی یاد تو

نام باران نام چشمه نام دریا نام رود

در کویر تشنه یک نم آب یعنی یاد تو

وصف تو از تشنه ی سیراب یعنی حال من

وصف من از "حالت محراب" یعنی یاد تو

در حراج پر صدای عشق های کاغذی

گوهر یکدانه ی نایاب یعنی یاد تو

این همه ترتیب و آداب از تو ما را دور کرد

"دوست دارم" های بی آداب یعنی یاد تو

سهم از ما بهتران هم عشق بود و نزد ما

نقشه هامان نقش شد بر آب یعنی یاد تو

خسته از تکرار هر روز و شب تکرارها

لحظه ای با خاطرات ناب یعنی یاد تو

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

اندیشه های باطل

سر در هوا 

پا در گل 

از کار عالم غافل 

کی؟

می رسد به منزل

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

نیستی...

پا به پا کردم 

جاده ها دست به دست هم دادند...

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

بهار آرزو

کاش می شد طعنه زد بر سرنوشت 

زندگی را خط زد و از سر نوشت

روزها رنگی تر از رنگین کمان

ماه ها هم مثل هم

اردیبهشت

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

بهشت پنهان-8

سلام ای با شکوه ای لیلهُ القدر

میان چارده ماه خدا، بدر

تو بیش از عالمی چشم انتظاری 

که کی سر می رسد آن مطلعُ الفجر

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

بهشت پنهان-7

قبر مخفی 

احتجاجی برای همیشه ی تاریخ

 

عاقبت غائله خوابید و دل آرام گرفت! 

شهر از شیر خدا یار دلارام گرفت

خواب شیرین تو بر هم نخورد تا به ابد

رفت آن کس که ز تو راحت هر شام گرفت

اگر او هر شب و هر روز دعا کرد تو را

لطمه دید از تو و دنیایی از آلام گرفت

پشت دیوار و در و پیچ و خم کوچه ی تو 

چه شد آخر، که همه حالت ایهام گرفت

آخر ای شهر همان قریه ی گمنامی تو

که به نام پدرش شهر نبی نام گرفت

کوچه هایت چه غریب است، چه می ترساند

دیدم اینجا همه را لرزه بر اندام گرفت

مردم خوب تو ساکت، همه دیدند به چشم!

آتشی از در یک خانه ره بام گرفت

آتشی را که برافروخته ای کم مشمار

فتنه هر جا که به پا شد ز تو الهام گرفت

رشته ی کار رها کردی و از دستت رفت

آنچه آغاز نباید شود انجام گرفت

یوسف خود به دو درهم ثمن بخس دهید؟!

همه سودا زدگان را تب اوهام گرفت

خم شود پشت علی اهل تو دلشاد شوند

جان مردان تو را این طمع خام گرفت

کهکشان بود و ندیدیش به این نزدیکی

آنکه خورشید از او ماه از او وام گرفت

چرخ بر وفق مراد تو نخواهد چرخید

گوهر ناب تو را گردش ایام گرفت

برنگردد دگر آن آب که رفته است به جو

ندهد سود گرت حسرت مادام گرفت

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، غزل ، علی ، فاطمه

وسیع باش و تنها ... و سر به زیر و سخت

نَفْسی عَلى زَفَراتها مَحبوسةٌ

یا لَیتَها خَرَجَتْ مع الزَّفَراتِ‏

 

 آرام ِ جانی رفت

جانی، آرام می رود

 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

بهشت پنهان-6

به مناسبت فاطمیه توسط مهدی نجفی

 

جهان در سوگ یک منظومه ی پاک

زمین و آسمان غمناک غمناک

کسی بازوی مولا را بگیرد

که اقیانوس را جا داده در خاک

 

چند برگی از گذشته: امن یجیب المضطر و امواج حادثه

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، فاطمه ، علی ، فاطمیه

بهشت پنهان-5


به کدامین گناه؟

 

به مناسبت فاطمیه توسط مهدی نجفی

بانو چرا از همسر خود رو گرفته 

دستی چرا همواره بر بازو گرفته 

از شدت طوفان در این دریا نمانده 

برجا به جز یک کشتی پهلو گرفته

 

آیا بانو به شهادت رسید؟

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، فاطمه ، تصویر ، فاطمیه

بهشت پنهان-4

 

در این اندیشه فرو رفته بودم که: با دست تنها (بى یاور) به پا خیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط پر خفقان و تاریکی که پدید آورده‏اند صبر کنم، محیطى که: پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگى به رنج وا مى‏دارد.

(عاقبت) دیدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزدیکتر است.

لذا شکیبائى ورزیدم؛ ولى به کسى مى‏ماندم که خاشاک چشمش را پر کرده و استخوان راه گلویش را گرفته است.

امیرالمومنین_نهج البلاغه/خطبه سوم

 

به مناسبت ایام فاطمیه توسط مهدی نجفی

 

او و علی یکّه، و یک جا همه

از صف دشمن نکند واهمه

داد به تردید و خطا خاتمه 

فاطمه شد فاطمه شد فاطمه 

  
نویسنده : مهدی نجفی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، فاطمه ، تصویر ، فاطمیه

← صفحه بعد
log