یاد تو
روی اقیانوس شب مهتاب یعنی یاد تو
وقت خوش در طالع مرداب یعنی یاد تو
قصه ی رویای شیرین، بی بهانه، ماندگار
از زبان واژه ی بی تاب یعنی یاد تو
نغمه ی باد سحر پیچید در گوش زمین
زندگی بیدار شد از خواب یعنی یاد تو
نام باران نام چشمه نام دریا نام رود
در کویر تشنه یک نم آب یعنی یاد تو
وصف تو از تشنه ی سیراب یعنی حال من
وصف من از "حالت محراب" یعنی یاد تو
در حراج پر صدای عشق های کاغذی
گوهر تکدانه ی نایاب یعنی یاد تو
این همه ترتیب و آداب از تو ما را دور کرد
"دوست دارم" های بی آداب یعنی یاد تو
سهم از ما بهتران تا عشق باشد، نزد ما
ارتباط بنده و ارباب یعنی یاد تو
خسته از تکرار هر روز و شب تکرارها
لحظه ای با خاطرات ناب یعنی یاد تو
نیستی...
پا به پا کردم
جاده ها دست به دست هم دادند...
بهار آرزو
کاش می شد طعنه زد بر سرنوشت
زندگی را خط زد و از سر نوشت
روزها رنگی تر از رنگین کمان
ماه ها هم مثل هم
اردیبهشت
بهشت پنهان-8
سلام ای با شکوه ای لیلهُ القدر
میان چارده ماه خدا، بدر
تو بیش از عالمی چشم انتظاری
که کی سر می رسد آن مطلعُ الفجر
بهشت پنهان-7
قبر مخفی
احتجاجی برای همیشه ی تاریخ

عاقبت غائله خوابید و دل آرام گرفت!
شهر از شیر خدا یار دلارام گرفت
خواب شیرین تو بر هم نخورد تا به ابد
رفت آن کس که ز تو راحت هر شام گرفت
اگر او هر شب و هر روز دعا کرد تو را
لطمه دید از تو و دنیایی از آلام گرفت
پشت دیوار و در و پیچ و خم کوچه ی تو
چه شد آخر، که همه حالت ایهام گرفت
آخر ای شهر همان قریه ی گمنامی تو
که به نام پدرش شهر نبی نام گرفت
کوچه هایت چه غریب است، چه می ترساند
دیدم اینجا همه را لرزه بر اندام گرفت
مردم خوب تو ساکت، همه دیدند به چشم!
آتشی از در یک خانه ره بام گرفت
آتشی را که برافروخته ای کم مشمار
فتنه هر جا که به پا شد ز تو الهام گرفت
رشته ی کار رها کردی و از دستت رفت
آنچه آغاز نباید شود انجام گرفت
یوسف خود به دو درهم ثمن بخس دهید؟!
همه سودا زدگان را تب اوهام گرفت
خم شود پشت علی اهل تو دلشاد شوند
جان مردان تو را این طمع خام گرفت
کهکشان بود و ندیدیش به این نزدیکی
آنکه خورشید از او ماه از او وام گرفت
چرخ بر وفق مراد تو نخواهد چرخید
گوهر ناب تو را گردش ایام گرفت
برنگردد دگر آن آب که رفته است به جو
ندهد سود گرت حسرت مادام گرفت
وسیع باش و تنها ... و سر به زیر و سخت
نَفْسی عَلى زَفَراتها مَحبوسةٌ
یا لَیتَها خَرَجَتْ مع الزَّفَراتِ
آرام ِ جانی رفت
جانی، آرام می رود
بهشت پنهان-6

جهان در سوگ یک منظومه ی پاک
زمین و آسمان غمناک غمناک
کسی بازوی مولا را بگیرد
که اقیانوس را جا داده در خاک
چند برگی از گذشته: امن یجیب المضطر و امواج حادثه
بهشت پنهان-5
به کدامین گناه؟

بانو چرا از همسر خود رو گرفته
دستی چرا همواره بر بازو گرفته
از شدت طوفان در این دریا نمانده
برجا به جز یک کشتی پهلو گرفته
بهشت پنهان-4
در این اندیشه فرو رفته بودم که: با دست تنها (بى یاور) به پا خیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط پر خفقان و تاریکی که پدید آوردهاند صبر کنم، محیطى که: پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگى به رنج وا مىدارد.
(عاقبت) دیدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزدیکتر است.
لذا شکیبائى ورزیدم؛ ولى به کسى مىماندم که خاشاک چشمش را پر کرده و استخوان راه گلویش را گرفته است.
امیرالمومنین_نهج البلاغه/خطبه سوم

او و علی یکّه، و یک جا همه
از صف دشمن نکند واهمه
داد به تردید و خطا خاتمه
فاطمه شد فاطمه شد فاطمه
بهشت پنهان-3

آنها که در خانه به رویت بستند
آماده ی آتش زدن در هستند
شب تا به سحر دعا براشان نکنید
دیدید چه بی عاطفه اند و پستند؟
پ.ن: متن خطبه ی بانو با ترجمه ی استاد شهیدی در اینجا و ترجمه ی دقیق با ذکر منابع در اینجا و شرح خطبه در اینجا
هر قدر بر لزوم مطالعه ی این خطبه تاکید شود کم است.
بهشت پنهان-2

خدایا خانه ی زهرا کجا بود
کجا آرام جان مصطفی بود
کجا هر صبح و ظهر و مغرب و شام
پر از عطر دعا، یاد خدا بود
پ.ن: هر چند نمی توان مرجع واحد و کاملی برای پاسخ به سوالات در مورد بانو معرفی کرد این نشانی و این نشانی مفید و مختصر است.
بهشت پنهان-1

این کوچه ها به کجا می برد مرا
تا آسمان به خدا می برد مرا
گم کرده ام نشانی و عطری که در هواست
کم کم به سوی یاس شما می برد مرا
پ.ن: افسوس که می شنوم گاه بر این گونه دل نوشته ها خرده می گیرند که به چشم داشت پاره نانی رقم خورده. من آنگونه که مرجع این واگویه ها را می شناسم نیم نگاهی از ایشان مرا کافی است. هرگز به چنین نیتی دست به قلم نبرده ام و مباد که چنین شود.
عاشقان را بگذارید بنالند همه*
نگذارید که این زمزمه خاموش شود
صاحب خانه غریبانه فراموش شود
*معینی کرمانشاهی
از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل*
اگرچه دل به غمت بسته ام خدا نکند
که درد غم زدگان را خدا دوا نکند
وگر دوای دل غم زده جدایی هاست
خدا، غم و دل من را ز هم جدا نکند
به روز ما چه گذشت این روزگارها که گذشت
زمان تازگی سبزه زارها که گذشت
شکوفه ها که گذشت و بهار ها که گذشت
نبودی ای که خیالت همیشه جان می داد
به لحظه لحظه ی این انتظارها که گذشت
صفر و یک

مثل یک برگ لطیف که سر از خاک برآورده به ناز
می کشد قد به سوی پرتو خورشید، فراز
باز آن دانه گشوده است از این باغچه راز:
صفرها یک شد و هر یک الفی چشم نواز
شکر ای بنده نواز.
صفرها را چو خودت یکتا ساز
صفرها تا به تو برگردد باز
ز تو گردد آغاز.
وقتی آغاز سال 91 را به فال نیک می گیریم
بهانه
عصر جمعه
وقت غروب
گل ها سر می گذارند به دیوار گلدان
بهانه ی گلستان می گیرند.
هنوز منتظرم...
روزها نوروز شد.
این شب ها
کی سحر می شود؟!
تحویل سال، تحول حال

یا مقلّب القلوب و الابصار
و ای مدبر در امر لیل و نهار
ربنا یا محوّل الاحوال
حوّل احوالنا به احسن ِ حال
... که لیلا رو ببینه چشم مجنون
شبای ساکت سرد زمستون
غروب جمعه ها، دلتنگ و حیرون
به امّید بهاری زنده بودم
که دنیا پر بشه از عطر بارون
← صفحه بعد
نظرات ()